متن شعر

دیدم سحر آن شاه را بر شاهراه هل اتی

دیدم سحر آن شاه را بر شاهراه هل اتی
زان می که در سر داشتم من ساغری برداشتم
گفتا چیست این ای فلان گفتم که خون عاشقان
گفتا چو تو نوشیده​ای در دیگ جان جوشیده​ای
آن دلبر سرمست من بستد قدح از دست من
از جان گذشته صد درج هم در طرب هم در فرج
 
در خواب غفلت بی​خبر زو بوالعلی و بوالعلا
در پیش او می​داشتم گفتم که ای شاه الصلا
جوشیده و صافی چو جان بر آتش عشق و ولا
از جان و دل نوشش کنم ای باغ اسرار خدا
اندرکشیدش همچو جان کان بود جان را جان فزا
می​کرد اشارت آسمان کای چشم بد دور از شما
تعداد دفعات مشاهده: 79