متن شعر

رسیدم در بیابانی که عشق از وی پدید آید

رسیدم در بیابانی که عشق از وی پدید آید
چه مقدارست مر جان را که گردد کفو مرجان را
هزاران قفل و هر قفلی به عرض آسمان باشد
یکی لوحیست دل لایح در آن دریای خون سایح
غلام موج این بحرم که هم عیدست و هم نحرم
هر آن قطره کز این دریا به ظاهر صورتی یابد
درآ ای جان و غسلی کن در این دریای بی​پایان
خطر دارند کشتی​ها ز اوج و موج هر دریا
چو عارف را و عاشق را به هر ساعت بود عیدی
 
بیابد پاکی مطلق در او هر چه پلید آید
ولی تو آفتابی بین که بر ذره پدید آید
دو سه حرف چو دندانه بر آن جمله کلید آید
شود غازی ز بعد آنک صد باره شهید آید
غلام ماهیم که او ز دریا مستفید آید
یقین می​دان که نام او جنید و بایزید آید
که از یک قطره غسلت هزاران داد و دید آید
امان یابند از موجی کز این بحر سعید آید
نباشد منتظر سالی که تا ایام عید آید
تعداد دفعات مشاهده: 68