متن شعر

به حق چشم خمار لطیف تابانت

به حق چشم خمار لطیف تابانت
بدان حلاوت بی​مر و تنگ​های شکر
به کهربایی کاندر دو لعل تو درجست
به حق غنچه و گل​های لعل روحانی
به آب حسن و به تاب جمال جان پرور
بدان جمال الهی که قبله دل​هاست
تو یوسفی و تو را معجزات بسیارست
چه جای یوسف بس یوسفان اسیر توند
ز هر گیاه و ز هر برگ رویدی نرگس
چو سوخت ز آتش عشق تو جان گرم روان
شعاع روی تو پوشیده کرد صورت تو
هزار صورت هر دم ز نور خورشیدت
درون خویش اگر خواهدت دل ناپاک
نه هیچ عاقل بفریبدت به حیلت عقل
تو را که در دو جهان می​نگنجی از عظمت
به هر غزل که ستایم تو را ز پرده شعر
دلم کی باشد و من کیستم ستایش چیست
بیا تو مفخر آفاق شمس تبریزی
 
به حلقه حلقه آن طره پریشانت
که تعبیه​ست در آن لعل شکرافشانت
که گشت از آن مه و خورشید و ذره جویانت
که دام بلبل عقل​ست در گلستانت
کز آن گشاد دهان را انار خندانت
که دم به دم ز طرب سجده می​برد جانت
ولی بس​ست خود آن روی خوب برهانت
خدای عز و جل کی دهد بدیشانت
برای دیدنت از جا بدی به بستانت
کجا دهد شه سردان به دست سردانت
که غرقه کرد چو خورشید نور سبحانت
برآید از دل پاک و نماید احسانت
ز ابلهی و خری می​کشد به زندانت
نه پای بند کند جاده هیچ سلطانت
ابوهریره گمان چون برد در انبانت
دلم ز پرده ستاید هزار چندانت
ولیک جان را گلشن کنم به ریحانت
که تو غریب مهی و غریب ارکانت
تعداد دفعات مشاهده: 129