متن شعر

برای چشم تو صد چشم بد توان دیدن

برای چشم تو صد چشم بد توان دیدن
پی رضای تو آدم گریست سیصد سال
به قدر گریه بود خنده تو یقین می​دان
اگر نه از نسب آدمی برو مگری
چو خود سپید ندیده​ست روسیه شاد است
بسی خدنگ خورد اسپ تازی غازی
خصوص مرکب تازی که تو بر او باشی
چو خارپشت شود پشت و پهلوش از تیر
چو شاه دست به پشت و سرش فرومالد
شوند آن همه تیرش چو چوب​های نبات
خبر ندارد پالانیی از این لذت
ز گفت توبه کنم توبه سود نیست مرا
 
چه چشم داری ای چشم ما به تو روشن
که تا ز خنده وصلش گشاده گشت دهن
جزای گریه ابر است خنده​های چمن
که نیست از سیهی زنگ را بکا و حزن
چو پور قیصر رومی تو راه زنگ بزن
که تازی است نه پالانی است و نی کودن
نشسته​ای شه هیجا و پهلوان زمن
که هست در صف هیجاش کر و فر وطن
که ای گزیده سرآخر تویی مخصص من
همه حلاوت و لذت همه عطا و منن
سپر سلامت و محروم و بی​بها و ثمن
به پیش پنجه​ات ای ارسلان توبه شکن
تعداد دفعات مشاهده: 118