متن شعر

چند از این راه نو روزگار

چند از این راه نو روزگار
آتش فرعون بکش ز آب بحر
چرخ فلک را به خدایی مگیر
شمس و شموسی که سرآخر شدست
باد چو راکع شد و خود را شناخت
چشم در آن باد نهادست خس
خیره در آن آب بماندست سنگ
گر بد و نیکیم تو از ما مگیر
گاه یکی نغمه تر می​نواز
گر ننوازی دل این چنگ را
نور علی نور چو بنوازیش
در کف عشقست مهار همه
گاه چو شیری متمثل شود
گاه چو آبی متشکل شود
 
پرده آن یار قدیمی بیار
مفرش نمرود به آتش سپار
انجم و مه را مشناس اختیار
چون خر لنگست در آن مستدار
نیست در آخر چو خسان بی​مدار
کو کشدش جانب هر دشت و غار
کوش بغلطاند در سیل بار
ما همه چنگیم و دل ما چو تار
گاه ز تر بگذر و رو خشک آر
بس بود اینش که نهی برکنار
باده خوش و خاصه به فصل بهار
اشتر مستیم در این زیر بار
تا برمد خلق از او چون شکار
خلق رود تشنه بدو جان سپار
تعداد دفعات مشاهده: 139