متن شعر

دل را تمام برکن ای جان ز نیک نامی

دل را تمام برکن ای جان ز نیک نامی
ای عاشق الهی ناموس خلق خواهی
عاشق چو قند باید بی​چون و چند باید
هستی تو از سر و بن در چشم خویش ناخن
در عشق علم جهل است ناموس علم سهل است
از کوی بی​نشانش زان سوی جهل و دانش
بر بام عشق بی​تن دیدم چو ماه روشن
گر مست و گر میم من نی از دف و نیم من
آن چهره چو آتش در زیر زلف دلکش
گوید غمت ز تیزی وقتی که خون تو ریزی
ای جان شبی که زادی آن شب سری نهادی
ای روح برپریدی بر ساحلی چریدی
گر رند و گر قلاشی ما را تو خواجه تاشی
 
تا یک به یک بدانی اسرار را تمامی
ناموس و پادشاهی در عشق هست خامی
جانی بلند باید کان حضرتی است سامی
زنار روم گم کن در عشق زلف شامی
نادان علم اهل است دانای علم عامی
وز جان جان جانش عشق آمدت سلامی
بر در بمانده​ام من زان شیوه​های بامی
از شیوه ویم من مست شراب جامی
گردن ببسته جان خوش در حلقه​های دامی
کای دل تو خود چه چیزی وی جان تو خود کدامی
دادی تو آنچ دادی وز جان مطیع و رامی
دل دادی و خریدی آن را که تش غلامی
ای شمس هر طواشی تبریز را نظامی
تعداد دفعات مشاهده: 81