متن شعر

چه افسردی در آن گوشه چرا تو هم نمی​گردی

چه افسردی در آن گوشه چرا تو هم نمی​گردی
چو آمد موسی عمران چرا از آل فرعونی
چو با حق عهدها بستی ز سستی عهد بشکستی
میان خاک چون موشان به هر مطبخ رهی سازی
چرا چون حلقه بر درها برای بانگ و آوازی
چگونه بسته بگشاید چو دشمن دار مفتاحی
سر آنگه سر بود ای جان که خاک راه او باشد
چرا چون ابر بی​باران به پیش مه ترنجیدی
قلم آن جا نهد دستش که کم بیند در او حرفی
گلستان و گل و ریحان نروید جز ز دست تو
چو طوافان گردونی همی​گردند بر آدم
اگر خلوت نمی​گیری چرا خامش نمی​باشی
 
مگر تو فکر منحوسی که جز بر غم نمی​گردی
چو آمد عیسی خوش دم چرا همدم نمی​گردی
چو قول عهد جانبازان چرا محکم نمی​گردی
چرا مانند سلطانان بر این طارم نمی​گردی
چرا در حلقه مردان دمی محرم نمی​گردی
چگونه خسته به گردد چو بر مرهم نمی​گردی
ز عشق رایتش ای سر چرا پرچم نمی​گردی
چرا همچون مه تابان بر این عالم نمی​گردی
چرا از عشق تصحیحش تو حرفی کم نمی​گردی
دو چشمه داری ای چهره چرا پرنم نمی​گردی
مگر ابلیس ملعونی که بر آدم نمی​گردی
اگر کعبه نه ای باری چرا زمزم نمی​گردی
تعداد دفعات مشاهده: 78