متن شعر

مرا دلبر چنان باید که جان فتراک او گیرد

مرا دلبر چنان باید که جان فتراک او گیرد
یکی پیمانه​ای دارم که بر دریا همی​خندد
خداوندا تو می​دانی که جانم از تو نشکیبد
زهی هستی که تو داری زهی مستی که من دارم
هلا بس کن هلا بس کن که این عشقی که بگزیدی
 
مرا مطرب چنان باید که زهره پیش او میرد
دل دیوانه​ای دارم که بند و پند نپذیرد
ازیرا هیچ ماهی را دمی از آب نگزیرد
تو را هستی همی​زیبد مرا مستی همی​زیبد
نشاطی می​دهد بی​غم قبولی می​کند بی​رد
تعداد دفعات مشاهده: 89