متن شعر

تا نقش خیال دوست با ماست

تا نقش خیال دوست با ماست
آن جا که وصال دوستانست
وان جا که مراد دل برآید
چون بر سر کوی یار خسبیم
چون در سر زلف یار پیچیم
چون عکس جمال او بتابد
از باد چو بوی او بپرسیم
بر خاک چو نام او نویسیم
بر آتش از او فسون بخوانیم
قصه چه کنم که بر عدم نیز
آن نکته که عشق او در آن جاست
وان لحظه که عشق روی بنمود
خامش که تمام ختم گشته​ست
 
ما را همه عمر خود تماشاست
والله که میان خانه صحراست
یک خار به از هزار خرماست
بالین و لحاف ما ثریاست
اندر شب قدر قدر ما راست
کهسار و زمین حریر و دیباست
در باد صدای چنگ و سرناست
هر پاره خاک حور و حوراست
زو آتش تیزاب سیماست
نامش چو بریم هستی افزاست
پرمغزتر از هزار جوزاست
این​ها همه از میانه برخاست
کلی مراد حق تعالاست
تعداد دفعات مشاهده: 68