متن شعر

دل و جان را در این حضرت بپالا

دل و جان را در این حضرت بپالا
اگر خواهی که ز آب صاف نوشی
از این سیلاب درد او پاک ماند
نپرد عقل جزوی زین عقیله
نلرزد دست وقت زر شمردن
چه گرگینست وگر خارست این حرص
چو شد ناسور بر گرگین چنین گر
اگر خواهی که این در باز گردد
رها کن صدر و ناموس و تکبر
کلاه رفعت و تاج سلیمان
خمش کردم سخن کوتاه خوشتر
جواب آن غزل که گفت شاعر
 
چو صافی شد رود صافی به بالا
لب خود را به هر دردی میالا
که جانبازست و چست و بی​مبالا
چو نبود عقل کل بر جزو لالا
چو بازرگان بداند قدر کالا
کسی خود را بر این گرگین ممالا
طلی سازش به ذکر حق تعالا
سوی این در روان و بی​ملال آ
میان جان بجو صدر معلا
به هر کل کی رسد حاشا و کلا
که این ساعت نمی​گنجد علالا
بقایی شاء لیس هم ارتحالا
تعداد دفعات مشاهده: 126