متن شعر

آن آتشی که داری در عشق صاف و ساده

آن آتشی که داری در عشق صاف و ساده
بنگر به شهوت خود ساده​ست و صاف بی​رنگ
زنبور شهد جانت هر چند ناپدید است
اندازه تن تو خود سه گز است و کمتر
تا چند کاسه لیسی این کوزه بر زمین زن
سجاده آتشین کن تا سجده صاف گردد
آید سوارگشته بر عشق شمس تبریز
 
فردا از او ببینی صد حور رو گشاده
یک عالمی صنم بین از ساده ای بزاده
شش خانه​های او بین از شهد پر نهاده
در خان خود تو بنگر از نه فلک زیاده
برگیر کاه گل را از روی خنب باده
آتش رخی برآید از زیر این سجاده
اندر رکاب آن شه خورشید و مه پیاده
تعداد دفعات مشاهده: 123