متن شعر

بیا بیا که تو از نادرات ایامی

بیا بیا که تو از نادرات ایامی
به نام خوب تو مرده ز گور برخیزد
تو فضل و رحمت حقی که هر که در تو گریخت
همی​زیم به ستیزه و این هم از گولیست
به هیچ نقش نگنجی ولیک تقدیرا
گهی فراق نمایی و چاره آموزی
درون روزن دل چون فتاد شعله شمع
مرادم آنک شود سایه و آفتاب یکی
محال جوی و محالم بدین گناه مرا
تو هم محال ننوشی و معتقد نشوی
اگر ز خسرو جان​ها حلاوتی یابی
ور از طبیب طبیبان گوارشی یابی
برآ ز مشرق تبریز شمس دین بخرام
 
برادری پدری مادری دلارامی
گزاف نیست برادر چنین نکونامی
قبول می کنیش با کژی و با خامی
که تا مرا نکشی ای هوس نیارامی
اگر به نقش درآیی عجب گل اندامی
گهی رسول فرستی و جان پیغامی
بداند این دل شب رو که بر سر بامی
که تا ز عشق نمایم تمام خوش کامی
قبول می​نکند هیچ عالم و عامی
برو برو که مرید عقول و احلامی
محال هر دو جهان را چو من درآشامی
مکاشفی تو بخوان خدا نه اوهامی
که بر ممالک هر دو جهان چو بهرامی
تعداد دفعات مشاهده: 132