متن شعر

که دید ای عاشقان شهری که شهر نیکبختانست

که دید ای عاشقان شهری که شهر نیکبختانست
که تا نازی کنیم آن جا و بازاری نهیم آن جا
نباشد این چنین شهری ولی باری کم از شهری
که این سو عاشقان باری چو عود کهنه می​سوزد
خداوندا به احسانت به حق نور تابانت
تو مستان را نمی​گیری پریشان را نمی​گیری
اگر گیری ور اندازی چه غم داری چه کم داری
بخندد چشم مریخش مرا گوید نمی​ترسی
دلم با خویشتن آمد شکایت را رها کردم
منم قاضی خشم آلود و هر دو خصم خشنودند
که جان ذره​ست و او کیوان که جان میوه​ست و او بستان
سخن در پوست می​گویم که جان این سخن غیبست
خمش کن همچو عالم باش خموش و مست و سرگردان
 
که آن جا کم رسد عاشق و معشوق فراوانست
که تا دل​ها خنک گردد که دل​ها سخت بریانست
که در وی عدل و انصافست و معشوق مسلمانست
وان معشوق نادرتر کز او آتش فروزانست
مگیر آشفته می​گویم که دل بی​تو پریشانست
خنک آن را که می​گیری که جانم مست ایشانست
که عاشق چون گیا این جا بیابان در بیابانست
نگارا بوی خون آید اگر مریخ خندانست
هزاران جان همی​بخشد چه شد گر خصم یک جانست
که جانان طالب جانست و جان جویای جانانست
که جان قطره​ست و او عمان که جان حبه​ست و او کانست
نه در اندیشه می​گنجد نه آن را گفتن امکانست
وگر او نیست مست مست چرا افتان و خیزانست
تعداد دفعات مشاهده: 66