متن شعر

می​گفت چشم شوخش با طره سیاهش

می​گفت چشم شوخش با طره سیاهش
یعقوب را بگویم یوسف به قعر چاهست
ما شکل حاجیانیم جاسوس و رهزنانیم
ما شاخ ارغوانیم در آب و می​نماییم
روباه دید دنبه در سبزه زار و می​گفت
وان گرگ از حریصی در دنبه چون نمک شد
ابله چو اندرافتد گوید که بی​گناهم
ابله کننده عشقست عشقی گزین تو باری
پای تو درد گیرد افسون جان بر او خوان
حلق تو درد گیرد همراه دم پذیرد
تا پیشگاه عشقش چون باشد و چه باشد
تا چه جمال دارد آن نادره مطرز
ز اندیشه می​گذارم تا خود چه حیله سازم
آن کس که گم کند ره با عقل بازگردد
نی ما از آن شاهیم ما عقل و جان نخواهیم
مستی فزود خامش تا نکته​ای نرانی
 
من دم دهم فلان را تو درربا کلاهش
چون بر سر چه آید تو درفکن به چاهش
حاجی چو در ره آید ما خود زنیم راهش
با نعل بازگونه چون ماه و چون سپاهش
هرگز کی دید دنبه بی​دام در گیاهش
از دام بی​خبر بد آن خاطر تباهش
بس نیست ای برادر آن ابلهی گناهش
کابله شدن بیرزد حسن و جمال و جاهش
آن پای گاو باشد کافسون اوست کاهش
خود حلق کی گشاید بی​آه غصه کاهش
چون ما ز دست رفتیم از پای گاه جاهش
که سوخت جان ما را آن نقش کارگاهش
با او که مکر و حیله تلقین کند الهش
وان را که عقل گم شد از کی بود پناهش
چه عقل و بند و پندش چه جان و آه آهش
ای رفته لاابالی در خون نیکخواهش
تعداد دفعات مشاهده: 63