متن شعر

مگریز ز آتش که چنین خام بمانی

مگریز ز آتش که چنین خام بمانی
مگریز ز یاران تو چو باران و مکش سر
با دوست وفا کن که وفا وام الست است
بگرفت تو را تاسه و حال تو چنان است
می​ترسی از این سر که تو داری و از این خو
با ما تو یکی کن سر زیرا سر وقت است
 
گر بجهی از این حلقه در آن دام بمانی
گر سر کشی سرگشته ایام بمانی
ترسم که بمیری و در این وام بمانی
کز عجز تو در تاسه حمام بمانی
کان سر تو به رنجوری سرسام بمانی
تا همچو سران شاد سرانجام بمانی
تعداد دفعات مشاهده: 53