متن شعر

ما قحطیان تشنه و بسیارخواره​ایم

ما قحطیان تشنه و بسیارخواره​ایم
در بزم چون عقار و گه رزم ذوالفقار
ما پادشاه رشوت باره نبوده​ایم
از ما مپوش راز که در سینه توایم
ما آب قلزمیم نهان گشته زیر کاه
ما را ببین تو مست چنین بر کنار بام
مهتاب را چه ترس بود از کنار بام
گر تیردوز گشت جگرهای ما ز عشق
قصاب ده اگر چه که ما را بکشت زار
ما مهره​ایم و هم جهت مهره حقه​ایم
خاموش باش اگر چه به بشرای احمدی
در عشق شمس مفخر تبریز روز و شب
 
بیچاره نیستیم که درمان و چاره​ایم
در شکر همچو چشمه و در صبر خاره​ایم
بل پاره دوز خرقه دل​های پاره​ایم
وز ما مدزد دل که نه ما دل فشاره​ایم
یا آفتاب تن زده اندر ستاره​ایم
داند کنار بام که ما بی​کناره​ایم
پس ما چه غم خوریم که بر مه سواره​ایم
بی​زحمت جگر تو ببین خون چه کاره​ایم
هم می چریم در ده و هم بر قناره​ایم
هنگامه گیر دل شده و هم نظاره​ایم
همچون مسیح ناطق طفل گواره​ایم
بر چرخ دیوکش چو شهاب و شراره​ایم
تعداد دفعات مشاهده: 87