متن شعر

بیا ای آنک سلطان جمالی

بیا ای آنک سلطان جمالی
خیالی را امین خلق کردی
خیالت شحنه شهر فراق است
تو خورشیدی و جان​ها سایه تو
بخندانی جهان را تو نخندی
تو دست و پای هر بی​دست و پایی
هزاران مشفق غمخوار سازی
 
کمالات کمالان را کمالی
چنانک وهمشان شد که خیالی
تو زان پاکی تو سلطان وصالی
نه چون خورشید گردون در زوالی
بنالانی روان را تو ننالی
تو پر و بال هر بی​پر و بالی
ولیک از ناز گویی لاابالی
تعداد دفعات مشاهده: 95