متن شعر

ساقی تو شراب لامکان را

ساقی تو شراب لامکان را
بفزا که فزایش روانی
یک بار دگر بیا درآموز
چون چشمه بجوش از دل سنگ
عشرت ده عاشقان می را
نان معماریست حبس تن را
بستم سر سفره زمین را
بربند دو چشم عیب بین را
تا مسجد و بتکده نماند
خاموش که آن جهان خاموش
 
آن نام و نشان بی​نشان را
سرمست و روانه کن روان را
ساقی گشتن تو ساقیان را
بشکن تو سبوی جسم و جان را
حسرت ده طالبان نان را
می بارانیست باغ جان را
بگشا سر خم آسمان را
بگشای دو چشم غیب دان را
تا نشناسیم این و آن را
در بانگ درآرد این جهان را
تعداد دفعات مشاهده: 73