متن شعر

برو ای عشق که تا شحنه خوبان شده​ای

برو ای عشق که تا شحنه خوبان شده​ای
کی شود با تو معول که چنین صاعقه​ای
نی زمین و نه فلک را قدم و طاقت توست
هشت جنت به تو عاشق تو چه زیبا رویی
دوزخت گوید بگذر که مرا تاب تو نیست
چشم عشاق ز چشم خوش تو تردامن
بی تو در صومعه بودن بجز از سودا نیست
دل ویران مرا داد ده ای قاضی عشق
ای دل ساده من داد ز کی می​خواهی
داد عشاق ز اندازه جان بیرون است
جز صفات ملکی نیست یقین محرم عشق
بس کن و سحر مکن اول خود را برهان
 
توبه و توبه کنان را همه گردن زده​ای
کی کند با تو حریفی که همه عربده​ای
نه در این شش جهتی پس ز کجا آمده​ای
هفت دوزخ ز تو لرزان تو چه آتشکده​ای
جنت جنتی و دوزخ دوزخ بده​ای
فتنه و رهزن هر زاهد و هر زاهده​ای
ز آنک تو زندگی صومعه و معبده​ای
که خراج از ده ویران دلم بستده​ای
خون مباح است بر عشق اگر زین رده​ای
تو در اندیشه و در وسوسه بیهده​ای
تو گرفتار صفات خر و دیو و دده​ای
که اسیر هوس جادویی و شعبده​ای
تعداد دفعات مشاهده: 71