متن شعر

ببرد خواب مرا عشق و عشق خواب برد

ببرد خواب مرا عشق و عشق خواب برد
که عشق شیر سیاه​ست تشنه و خون خوار
به مهر بر تو بچفسد به سوی دام آرد
امیر دست درازست و شحنه بی​باک
هر آنک در کفش آید چو ابر می​گرید
هزار جام به هر لحظه خرد درشکند
هزار چشم بگریاند و فروخندد
به کوه قاف اگر چه که خوش پرد سیمرغ
ز بند او نرهد کس به شید یا به جنون
مخبط​ست سخن​های من از او گر نی
نمودمی به تو کو شیر را چه سان گیرد
 
که عشق جان و خرد را به نیم جو نخرد
به غیر خون دل عاشقان همی​نچرد
چو درفتادی از آن پس ز دور می​نگرد
شکنجه می​کند و بی​گناه می​فشرد
هر آنک دور شد از وی چو برف می​فسرد
هزار جامه به یک دم بدوزد و بدرد
هزار کس بکشد زار زار و یک شمرد
چو دام عشق ببیند فتد دگر نپرد
ز دام او نرهد هیچ عاقلی به خرد
نمودمی به تو آن راه​ها که می​سپرد
نمودمی که چگونه شکار را شکرد
تعداد دفعات مشاهده: 220