متن شعر

امشب عجبست ای جان گر خواب رهی یابد

امشب عجبست ای جان گر خواب رهی یابد
ای عاشق خوش مذهب زنهار مخسب امشب
من بنده آن عاشق کو نر بود و صادق
در خدمت شه باشد شب همره مه باشد
بر زلف شب آن غازی چون دلو رسن بازی
آن اشتر بیچاره نومید شدست از جو
بالش چو نمی​یابد از اطلس روی تو
زان نعل تو در آتش کردند در این سودا
امشب شب قدر آمد خامش شو و خدمت کن
اندر پی خورشیدش شب رو پی امیدش
 
وان چشم کجا خسپد کو چون تو شهی یابد
کان یار بهانه جو بر تو گنهی یابد
کز چستی و شبخیزی از مه کلهی یابد
تا از ملاء اعلا چون مه سپهی یابد
آموخت که یوسف را در قعر چهی یابد
می​گردد در خرمن تا مشت کهی یابد
باشد ز شب قدرت شال سیهی یابد
تا هر دل سودایی در خود شرهی یابد
تا هر دل اللهی ز الله ولهی یابد
تا ماه بلند تو با مه شبهی یابد
تعداد دفعات مشاهده: 147