متن شعر

کردم با کان گهر آشتی

کردم با کان گهر آشتی
خمره​ی سرکه ز شکر صلح خواست
آشتی و جنگ ز جذبه​ی حق است
رفت مسیحا به فلک ناگهان
ای فلک لطف، مسیح توم
جذبه​ی او داد عدم را وجود
شاه مرا میل چو در آشتیست
گشت فلک دایه​ی این خاکدان
صلح درآ، این قدر آخر بدانک
بس کن کین صبح مرا، دایمست
 
کردم با قرص قمر آشتی
شکر که پذرفت شکر آشتی
نیست زدم، هست ز سر آشتی
با ملکان کرد بشر آشتی
گر بکنی بار دگر آشتی
کرده بدان پیه نظر آشتی
کرد در افلاک اثر آشتی
ثور و اسد آمد در آشتی
کرد کنون جبر و قدر آشتی
نیست مرا بهر سپر آشتی
تعداد دفعات مشاهده: 56