متن شعر

ساقیا چون مست گشتی خویش را بر من بزن

ساقیا چون مست گشتی خویش را بر من بزن
سال سال ماست و طالع طالع زهره​ست و ماه
تا درون سنگ و آهن تابش و شادی رسید
بنگر اندر میزبان و در رخش شادی ببین
عقل زیرک را برآر و پهلوی شادی نشان
شاخه​ها سرمست و رقصانند از باد بهار
جامه​های سبز ببریدند بر دکان غیب
 
ذکر فردا نسیه باشد نسیه را گردن بزن
ای دل این عیش و طرب حدی ندارد تن بزن
گر تو را باور نیاید سنگ بر آهن بزن
بر سر این خوان نشین و کاسه در روغن بزن
جان روشن را سبک بر باده روشن بزن
ای سمن مستی کن و ای سرو بر سوسن بزن
خیز ای خیاط بنشین بر دکان سوزن بزن
تعداد دفعات مشاهده: 70