متن شعر

مطربم سرمست شد انگشت بر رق می​زند

مطربم سرمست شد انگشت بر رق می​زند
رخت بربندید ای یاران که سلطان دو کون
اولیا و انبیا حیران شده در حضرتش
عیسی و موسی که باشد چاوشان درگهش
جان ابراهیم مجنون گشت اندر شوق او
احمدش گوید که واشوقا لقا اخواننا
لیلی و مجنون به فاقه آه حسرت می​خورند
شمس تبریز ایستاده مست در دستش کمان
رستم و حمزه فکنده تیغ و اسپر پیش او
کیست آن کس کو چنین مردی کند اندر جهان
هر که نام شمس تبریزی شنید و سجده کرد
ای حسام الدین تو بنویس مدح آن سلطان عشق
منکرست و روسیه ملعون و مردود ابد
 
پرده عشاق را از دل به رونق می​زند
ایستاده بر فراز عرش سنجق می​زند
یحیی و داوود و یوسف خوش معلق می​زند
جبرئیل اندر فسونش سحر مطلق می​زند
تیغ را بر حلق اسماعیل و اسحق می​زند
در هوای عشق او صدیق صدق می​زند
خسرو و شیرین به عشرت جام راوق می​زند
تیر زهرآلود را بر جان احمق می​زند
او چو حیدر گردن هشام و اربق می​زند
شمس تبریزی که ماه بدر را شق می​زند
روح او مقبول حضرت شد اناالحق می​زند
گر چه منکر در هوای عشق او دق می​زند
از حسد همچون سگان از دور بق بق می​زند
تعداد دفعات مشاهده: 57