متن شعر

چون بر رخ ما عکس جمال تو برآید

چون بر رخ ما عکس جمال تو برآید
خواهم که ز زنار دو صد خرقه نماید
اشکم چو دهل گشته و دل حامل اسرار
شاهیست دل اندر تن ماننده گاوی
وان دانه که افتاد در این هاون عشاق
از خانه عشق آنک بپرد چو کبوتر
آیینه که شمس الحق تبریز بسازد
 
بر چهره ما خاک چو گلگونه نماید
ترسابچه گوید که بپوشان که نشاید
چون نه مهه گشتست ندانی که بزاید
وین گاو ببیند شه اگر ژاژ نخاید
هر سوی جهد لیک به ناچار بساید
هر جا که رود عاقبت کار بیاید
زنگار کجا گیرد و صیقل به چه باید
تعداد دفعات مشاهده: 66