متن شعر

از پگه ای یار زان عقار سمایی

از پگه ای یار زان عقار سمایی
زانک وظیفه​ست هر سحر ز کف تو
هم به منش ده مها مده به دگر کس
در تتق گردها لطیف هلالی
دور بگردان که دور عشق تو آمد
بر عدد ذره جان فدای تو کردی
با همه شاهی چو تشنگان خماریم
بهر تو آدم گرفت دبه و زنبیل
آدم و حوا نبود بهر قدومت
در قدح تو چهار جوی بهشتست
جمله اجزای ما شکفته کن این دم
غبغب غنچه در این چمن بنخندد
طلعت خورشید تو اگر ننماید
خانه بی​جام نیست خوب و منور
مشک که ارزد هزار بحر فروریز
هر شب آید ز غیب چون گله بانی
در عدمستان کشد نهان شتران را
بند کند چشمشان که راه نبینند
چون بنهد رخ پیاده در قدم شاه
کژ نرود زان سپس به راه چو فرزین
مات شو و لعب گفت و گوی رها کن
 
ده به کف ما که نور دیده مایی
دور بگردان که آفتاب لقایی
عهد و وفا کن که شهریار وفایی
وز جهت دردها لطیف دوایی
خلق کجااند و تو غریب کجایی
چرخ فلک گر بدی مه تو بهایی
ساقی ما شو بکن به لطف سقایی
بهر تو حوا نمود نیز حوایی
خالق می​کرد گونه گونه خدایی
نه از شش و پنجست این سرورفزایی
تا به فلک بررود غریو گوایی
تا تو به خنده دهان او نگشایی
یمن نیاید ز سایه​های همایی
راه رهاوی بزن کز اوست رهایی
کوه وقاری و بحر جود و سخایی
جان رهد از تن چو اشتران چرایی
خوش بچراند ز سبزه​های عطایی
راه الهیست نیست راه هوایی
جست دواسبه ز نیستی و گدایی
خواب ببیند چو پیل هند رجایی
کان شه شطرنج راست راه نمایی
تعداد دفعات مشاهده: 106