متن شعر

آه چه دیوانه شدم در طلب سلسله ای

آه چه دیوانه شدم در طلب سلسله ای
زیر قدم می سپرم هر سحری بادیه ای
آه از آن کس که زند بر دل من داغ عجب
هم به فلک درفکند زهره ز بامش شرری
هیچ تقاضا نکنم ور بکنم دفع دهد
چونک از او دفع شوم گوشگکی سر بنهم
 
در خم گردون فکنم هر نفسی غلغله ای
خون جگر می سپرم در طلب قافله ای
بر کف پای دل من از ره او آبله ای
هم به زمین درفکند هیبت او زلزله ای
صد چو مرا دفع کند او به یکی هین هله ای
آید عشق چله گر بر سر من با چله ای
تعداد دفعات مشاهده: 511