متن شعر

مشنو حیلت خواجه هله ای دزد شبانه

مشنو حیلت خواجه هله ای دزد شبانه
بمشو غره پرستش بمده ریش به دستش
سوی صحرای عدم رو به سوی باغ ارم رو
به شه بنده نوازی تو بپر باز چو بازی
بخورم گر نخورم من بنهد در دهن من
همه میرند ولیکن همه میرند به پیشت
ز چه افروخت خیالش رخ خورشیدصفت را
چو تو را حسن فزون شد خردم صید جنون شد
چو تو جمعیت جمعی تو در این جمع چو شمعی
تو اگر نوش حدیثی ز حدیثان خوش او
 
بشلولم بشلولم مجه از روزن خانه
وگرت شاه کند او که تویی یار یگانه
می بی​درد نیابی تو در این دور زمانه
به خدا لقمه بازان نخورد هیچ سمانه
بروم گر نروم من کندم گوش کشانه
همه تیر ای مه مه رو نپرد سوی نشانه
ز کی آموخت خدایا عجب این فعل و بهانه
چو مرا درد فزون شد بده آن درد مغانه
چو در این حلقه نگینی مجه ای جان زمانه
تو مگو تا که بگوید لب آن قندفسانه
تعداد دفعات مشاهده: 55