متن شعر

مگر تو یوسفان را دلستانی

مگر تو یوسفان را دلستانی
مها از بس عزیزی و لطیفی
روان​هایی که روز تو شنیدند
ز شب رفتن ز چالاکی چه آید
منم آن کز دم عیسی بمردم
چنین مرگی که مردم زنده گردم
دلم از هجر تو خون گشت لیکن
ز درد تو رواق صاف جوشید
خداوندی است شمس الدین تبریز
برید آفرینش در دو عالم
هزاران جان نثار جان او باد
دریغا لفظ​ها بودی نوآیین
 
مگر تو رشک ماه آسمانی
غریب این جهان و آن جهانی
به طمع تو گرفته شب گرانی
چو ذوالعرشت کند می پاسبانی
مرا کشته​ست آب زندگانی
گرت بینم ایا فخر الزمانی
از آن خون رست صورت​های جانی
ز درد خم​های خسروانی
که او را نیست در آفاق ثانی
نیاورده​ست چون او ارمغانی
که تا گردند جان​ها جاودانی
کز این الفاظ ناقص شد معانی
تعداد دفعات مشاهده: 60