متن شعر

دلم همچون قلم آمد در انگشتان دلداری

دلم همچون قلم آمد در انگشتان دلداری
قلم را هم تراشد او رقاع و نسخ و غیر آن
گهی رویش سیه دارد گهی در موی خود مالد
به یک رقعه جهانی را قلم بکشد کند بی​سر
کر و فر قلم باشد به قدر حرمت کاتب
سرش را می​شکافد او برای آنچ او داند
نیارد آن قلم گفتن به عقل خویش تحسینی
اگر او را قلم خوانم و اگر او را علم خوانم
نگنجد در خرد وصفش که او را جمع ضدین است
 
که امشب می​نویسد زی نویسد باز فردا ری
قلم گوید که تسلیمم تو دانی من کیم باری
گه او را سرنگون دارد گهی سازد بدو کاری
به یک رقعه قرانی را رهاند از بلا آری
اگر در دست سلطانی اگر در کف سالاری
که جالینوس به داند صلاح حال بیماری
نداند آن قلم کردن به طبع خویش انکاری
در او هوش است و بی​هوشی زهی بی​هوش هشیاری
چه بی​ترکیب ترکیبی عجب مجبور مختاری
تعداد دفعات مشاهده: 134