متن شعر

اشکم دهل شده​ست از این جام دم به دم

اشکم دهل شده​ست از این جام دم به دم
هین طبل شکر زن که می طبل یافتی
از بهر من بخر دهلی از دهلزنان
لشکر رسید و عشق سپهدار لشکرست
ما پر شدیم تا به گلو ساقی از ستیز
دانی که بحر موج چرا می زند به جوش
تنگ آمده​ست و می طلبد موضع فراخ
کان آب از آسمان سفری خوی بوده​ست
آب حیات ما کم از آن آب بحر نیست
نی در جهان خاک قرار است روح را
زان باغ کو شکفت همان جاست میل جان
بس بس مکن هنوز تو را باده خوردنی است
خاموش باش فتنه درافکنده​ای به شهر
 
می زن دهل به شکر دلا لم و لم و لم
گه زیر می زن ای دل و گه بم و بم و بم
تا برکنم ز باغ جهان شاخ و بیخ غم
صحرا و کوه پر شد از طبل و از علم
می ریزد آن شراب به اسراف همچو یم
از من شنو که بحریم و بحر اندرم
بر می جهد به سوی هوا آب لاجرم
اندر هوا و سیل و که و جوی ای صنم
ما موج می زنیم ز هستی سوی عدم
نی در هوای گنبد این چرخ خم به خم
یعنی کنار صنع شهنشاه محتشم
ما راضییم خواجه بدین ظلم و این ستم
خاموشیش مجوی که دریاست جان عم
تعداد دفعات مشاهده: 172