متن شعر

رونقی کان دین پیغامبر گرفت


رونقی کان دین پیغامبر گرفت
از امیرمؤمنان حیدر گرفت


چون امیر نحل شیر فحل شد
ز‌آهن او سنگ موم نحل شد


میر نحل از دست و جان خویش بود
زانکه علمش نوش وتیغش نیش بود


گفت اگر در رویم آید صد سپاه
کس نبیند پشت من در حرب گاه


روستم گر اهل و گر نااهل بود
چون ز زالی یافت مردی سهل بود


مردی او از خدای لایزال
وان رستم یا ز دستان یا ز زال


شیر حق با تیغ حق دین پروری
همچو زال و رستم دستان گری


او دو مغز است از حسین و از حسن
بل دو مغز است او ازین هر دو سخن


لافتی الا علیش از مصطفاست
وز خداوند جهانش هل اتی است


ازدو دستش لافتی آمد پدید
وز سه قرصش هل اتی آمد پدید


آن سه قرص او چون بیرون شد براه
سرنگون آمد دو قرص مهر و ماه


چون نبی موسی علی هارون بود
گر برادرشان نگوئی چون بود


هر دو هم تخماند و هم دم آمده
موسی و هارون همدم آمده


او چو قلب آل یاسین آمدست
قلب قران یا و سین زین آمدست


قلب قرآن قلب پر قرآن اوست
وال من والاه اندر شأن اوست


ناقة اللّه بود در سنگ ای عجب
سنگ شق شد ناقه آمد در طلب


چون علی فزت و رب الکعبه گفت
ناقة اللّه شیر حق را بر گرفت


گر بحق میگوئی الحق بود خوش
اشتر حق شیر حق را بارکش


گر شتر شد ریسمانی در دهن
با حسین طفل از خلق حسن


آنکه اشتر گشت از بهر پسر
او فرستاد اشتر از بهر پدر


اشتر حق کشته اشقی الاولین
شیر حق را کشته اشقی الاخرین

تعداد دفعات مشاهده: 201