متن شعر

بار منست او بچه نغزی، خواجه اگرچه همه مغزی

بار منست او بچه نغزی، خواجه اگرچه همه مغزی
حدثنی صاحب قلبی، طهرلی جلدة کلبی
وز در بسته چو برنجی، شیوه کنی زود بقنجی؟!
طاب لحبی حرکاتی، صار خساری برکاتی
جان دل تو، دل جانی، قبله​ی نظاره کنانی
عمرک یا عمر و تولی، زادک یا زید تجلی
خانه​ی دل را دو دری کن، جانب جان راه​بری کن
یا سندی انت جمالی ، انت دلیلی ودلالی
جان و روان خیز روان کن، با شه شاهان سیران کن
قد طلع​البدر علینا، قد وصل​الوصل الینا
ای طربستان، چه لطیفی؟! ای سرمستان چه ظریفی؟!
کل مساء و صباح یسکرناالعشق براح
بس کن گفتار رها کن، باز شهی قصد هوا کن
بسکم​الهجر فعودوا، فی طلب​الوصل سعود
 
چون گذری بر سر کویش، پای نکونه که نلغزی
اضحکنی نور فوادی، اسکرنی شربة ربی
شیوه مکن، قنج رها کن، پست کن آن سر، که بگنجی
انت حیاتی و تعدی، طال حیاتی بحیاتی
چونک شود خیره نظرشان، از ره دلشان بکشانی
کم تنم​اللیل؟! تنبه! قد ظهرالصبح، تجلی
طالب دریای حیاتی، سنگ دلا، رو گهری کن
کیف تجوز و ترجی، تعرض عنی لملالی
هیچ بطی جوید کشتی؟! جان شده​ی ترک مکان کن
یا فاتی وافق بدر فیه نذرنا والینا
ده بخوری تو بدهی یک، کی بود این شرط حریفی؟!
قد یاس​المحزن منا، التحق الحزن بصاح
باز رو ای باز بدان شه، با شه خود عهد و وفا کن
امتنع​الوصل بشح، اجتنبواالشح، وجودوا
تعداد دفعات مشاهده: 178