متن شعر

پیام کرد مرا بامداد بحر عسل

پیام کرد مرا بامداد بحر عسل
به روزه دار نیاید ز آب جز بانگی
سماع شرفه آبست و تشنگان در رقص
بگوید آب ز من رسته​ای به من آیی
به جان و سر که از این آب بر سر ار ریزد
شراب خوار که نامیخت با شراب این آب
 
که موج موج عسل بین به چشم خلق غزل
ولیک عاقبت آن بانگ هم رسد به عمل
حیات یابی از این بانگ آب اقل اقل
به آخر آن جا آیی که بوده​ای اول
هزار طره بروید ز مشک بر سر کل
کشد خمار پیاپی تو باش لاتعجل
تعداد دفعات مشاهده: 95