متن شعر

بر آن شده​ست دلم کآتشی بگیرانم

بر آن شده​ست دلم کآتشی بگیرانم
کمان عشق بدرم که تا بداند عقل
که رفت در نظر تو که بی​نظیر نشد
من از کجا و مباهات سلطنت ز کجا
من آن کسم که تو نامم نهی نمی​دانم
جز از اسیری و میری مقام دیگر هست
چو شب بیاید میر و اسیر محو شوند
به خواب شب گرو آمد امیری میران
به آفتاب نگر پادشاه یک روزه​ست
منم که پخته عشقم نه خام و خام طمع
خمیرکرده یزدان کجا بماند خام
فطیر چون کند او فاطرالسموات است
تو چند نام نهی خویش را خمش می باش
 
که هر کی او نمرد پیش تو بمیرانم
که بی​نظیرم و سلطان بی​نظیرانم
مقام گنج شده​ست این نهاد ویرانم
فقیر فقرم و افتاده فقیرانم
چو من اسیر توام پس امیر میرانم
چو من فنا شوم از هر دو کس نفیرانم
اسیر هیچ نداند که از اسیرانم
چو عشق هیچ نخسبد ز عشق گیرانم
همی​گدازد مه منیر کز وزیرانم
خدای کرد خمیری از آن خمیرانم
خمیرمایه پذیرم نه از فطیرانم
چو اختران سماوات از منیرانم
که کودکی است که گویی که من ز پیرانم
تعداد دفعات مشاهده: 206