متن شعر

گرمی مجوی الا از سوزش درونی

گرمی مجوی الا از سوزش درونی
بیمار رنج باید تا شاه غیب آید
آن نافه​های آهو و آن زلف یار خوش خو
تا آدمی نمیرد جان ملک نگیرد
عشقش بگفته با تو یا ما رویم یا تو
بر دل چو زخم راند دل سر جان بداند
غم چون تو را فشارد تا از خودت برآرد
در عین درد بنشین هر لحظه دوست می​بین
تبریز جان فزودی چون شمس حق نمودی
 
زیرا نگشت روشن دل ز آتش برونی
در سینه درگشاید گوید ز لطف چونی
آن را تو در کمی جو کان نیست در فزونی
جز کشته کی پذیرد عشق نگار خونی
ساکن مباش تا تو در جنبش و سکونی
آنگه نه عیب ماند در نفس و نی حرونی
پس بر تو نور بارد از چرخ آبگونی
آخر چرا تو مسکین اندر پی فسونی
از وی خجسته بودی پیوسته نی کنونی
تعداد دفعات مشاهده: 56