متن شعر

ای چشم و چراغ شهریاری

ای چشم و چراغ شهریاری
شمعی که در آسمان نگنجد
خورشید به پیش نور آن شمع
وقت است که در وجود خاکی
آخر چه شود کز آب حیوان
تا لاله ستان عاشقان را
بر پشت فلک نهند پا را
انگور وجود باده گردد
مخدومی شمس حق تبریز
 
والله به خدا که آن تو داری
از گوشه سینه​ای برآری
یک ذره شود ز شرمساری
آن تخم که گفته​ای بکاری
بر چهره زعفران بباری
از گلبن حق به خنده آری
چون تو سرشان دمی بخاری
چون پای بر او نهی فشاری
لطفی که هزار نوبهاری
تعداد دفعات مشاهده: 71