متن شعر

صبح چو آفتاب زد رایت روشناییی

صبح چو آفتاب زد رایت روشناییی
گر ز فلک نهان بود در ظلمات کان بود
نور ز شرق می​زند کوه شکاف می​کند
در پی هر منوری هست یقین منوری
صورت بت نمی​شود بی​دل و دست آزری
گفت پیمبر به حق کآدمی است کان زر
 
لعل و عقیق می​کند در دل کان گداییی
گوهر سنگ را بود با فلک آشناییی
در دل سنگ می​نهد شعشعه عطاییی
در پی هر زمینیی مرتقب سماییی
آزر بتگری کجا باشد بی​خداییی
فرق میان کان و کان هست به زرنماییی
تعداد دفعات مشاهده: 108