متن شعر

مرحبا ای جان باقی پادشاه کامیار

مرحبا ای جان باقی پادشاه کامیار
این جهان و آن جهان هر دو غلام امر تو
تابشی از آفتاب فقر بر هستی بتاب
وارهان مر فاخران فقر را از ننگ جان
قهرمانی را که خون صد هزاران ریخته​ست
آن کسی دریابد این اسرار لطفت را که او
بی​کراهت محو گردد جان اگر بیند که او
ای که تو از اصل کان زر و گوهر بوده​ای
جسم خاک از شمس تبریزی چو کلی کیمیاست
 
روح بخش هر قران و آفتاب هر دیار
گر نخواهی برهمش زن ور همی​خواهی بدار
فارغ آور جملگان را از بهشت و خوف نار
در ره نقاش بشکن جمله این نقش و نگار
ز آتش اقبال سرمد دود از جانش برآر
بی​وجود خود برآید محو فقر از عین کار
چون زر سرخست خندان دل درون آن شرار
پس تو را از کیمیاهای جهان ننگست و عار
تابش آن کیمیا را بر مس ایشان گمار
تعداد دفعات مشاهده: 55