متن شعر

از ما مرو ای چراغ روشن

از ما مرو ای چراغ روشن
تا بشکفد از درون هر خار
بر هر شاخی هزار میوه
جان شب را تو چون چراغی
ای روزن خانه را چو خورشید
ای جوشن را چو دست داوود
خورشید پی تو غرق آتش
نستاند هیچ کس بجز تو
از شوق تو باغ و راغ در جوش
ای دوست مرا چو سر تو باشی
روزی که گذر کنی به بازار
وان شب که صبوح او تو باشی
ترکی کند آن صبوح و گوید
ترکیت به از خراج بلغار
گفتی که خموش من خموشم
ور گوش رباب دل بپیچی
خاکی بودم خموش و ساکن
هستی بگذارم و شوم خاک
خاموش که گفت نیز هستی است
 
تا زنده شود هزار چون من
صد نرگس و یاسمین و سوسن
در هر گل تر هزار گلشن
یا جان چراغ را چو روغن
یا خانه بسته را چو روزن
یا رستم جنگ را چو جوشن
وز بهر تو ساخت ماه خرمن
تاوان بهار را ز بهمن
وز عشق تو گل دریده دامن
من غم نخورم ز وام کردن
هم مرد رود ز خویش و هم زن
هم روح بود خراب و هم تن
با هندوی شب به خشم سن سن
هر سن سن تو هزار رهزن
گر زانک نیاریم به گفتن
در گفت آیم که تن تنن تن
مستم کردی به هست کردن
تا هست کنی مرا دگر فن
باش از پی انصتواش الکن
تعداد دفعات مشاهده: 316