متن شعر

مرغ اندیشه که اندر همه دل​ها بپری

مرغ اندیشه که اندر همه دل​ها بپری
آفتابی که به هر روزنه​ای درتابی
باد شبگیر که چون پیک خبرها آری
دیدبانا که تو را عقل و خرد می​گویند
بر سر بام شدستی مه نو می​جویی
دل ترسنده که از عشق گریزان شده​ای
رهزنانند به هر گام یکی عشوه دهی
ای مه ار تو عسسی الحذر از جامه کنان
به حشر غره مشو این نگر ای مه کز بیم
می​گریزی تو ولی جان نبری از کف عشق
گر همه تن سپری ور ره پنهان سپری
مردم چشم که مردم به تو مردم بیند
در درون ظلمات سیهی چشمان
خانه در دیده گرفتی و تو را یار نشد
گر شکر را خبری بودی از لذت عشق
چشم غیرت ز حسد گوش شکر را کر کرد
شیر گردون که همه شیردلان از تو برند
جگر باجگران آب ظفر از تو خورند
شیر ز آتش برمد سخت و دل آتشکده​ای است
پر پروانه بسوزد جز پروانه دل
شاه حلمی ز خلاء زیر پر دل می​رو
رو به مریخ بگو که بنگر وصلت دل
گر توانی عوض سر سر دیگر دادن
سر ز تو یافت سری پر ز تو دزدید پری
شیشه گر کو به دمی صد قدح و جام کند
مشتری را نرسد لاف که من سیمبرم
مشتری بود زلیخا مه کنعانی را
زهره زخمه زن آخر بشنو زخمه دل
چنگ دل چند از این چنگ و دف و نای شکست
ای عطارد بس از این کاغذ و از حبر و قلم
 
به خدا کز دل و از دلبر ما بی​اثری
از سر روزن آن اصل بصر بی​بصری
ز آنچ دریای خبرهاست چرا بی​خبری
ساکن سقف دماغی و چراغ نظری
مه نو کو و تو مسکین به کجا می​نگری
ز کف عشق اگر جان ببری جان نبری
وای بر تو گر از این عشوه دهان عشوه خری
که کلاهت ببرند ار چه که سیمین کمری
می​گریزی همه شب گر چه شه باحشری
تیرت آید سه پری گر چه همه تن سپری
ور دو پر ور سه پری در فخ آن دام وری
نظرت نیست به دل گر چه که صاحب نظری
همچو آب حیوان ساکنی و مستتری
آنک از چشمه او جوش کند دیده وری
آب گشتی ز خجالت ننمودی شکری
ترس از آن چشم که در گوش شکر ریخت کری
جگر و صف شکنی حمیت و استیزه گری
به کمینگاه دل اهل دلان بی​جگری
جان پروانه بود بر شرر شمع جری
که پرش ده پره گردد ز فروغ شرری
تا تو را علم دهد واهب انسان و پری
تا که خنجر بنهی هیچ سری را نبری
سزد ار سر ببری حاکم و وهاب سری
ز تو آموخت تری و ز تو آورد زری
قدحی گر شکند زو نتوان گشت بری
که نبود و نبود سیمبری سیم بری
سیم بر بود بر سیم بر از زرشمری
بتری غره مشو چنگ کنندت بتری
وای بر مادر تو گر نکند دل پدری
زفتی و لاف و تکبر حیل و پرهنری
1    
تعداد دفعات مشاهده: 61