متن شعر

از این اقبالگاه خوش مشو یک دم دلا تنها

از این اقبالگاه خوش مشو یک دم دلا تنها
به باطن همچو عقل کل به ظاهر همچو تنگ گل
تصورهای روحانی خوشی بی​پشیمانی
ملاحت​های هر چهره از آن دریاست یک قطره
دلا زین تنگ زندان​ها رهی داری به میدان​ها
چه روزی​هاست پنهانی جز این روزی که می​جویی
تو دو دیده فروبندی و گویی روز روشن کو
از این سو می​کشانندت و زان سو می​کشانندت
هر اندیشه که می​پوشی درون خلوت سینه
ضمیر هر درخت ای جان ز هر دانه که می​نوشد
ز دانه سیب اگر نوشد بروید برگ سیب از وی
چنانک از رنگ رنجوران طبیب از علت آگه شد
ببیند حال دین تو بداند مهر و کین تو
نظر در نامه می​دارد ولی با لب نمی​خواند
وگر برگوید از دیده بگوید رمز و پوشیده
وگر درد طلب نبود صریحا گفته گیر این را
 
دمی می نوش باده جان و یک لحظه شکر می​خا
دمی الهام امر قل دمی تشریف اعطینا
ز رزم و بزم پنهانی ز سر سر او اخفی
به قطره سیر کی گردد کسی کش هست استسقا
مگر خفته​ست پای تو تو پنداری نداری پا
چه نان​ها پخته​اند ای جان برون از صنعت نانبا
زند خورشید بر چشمت که اینک من تو در بگشا
مرو ای ناب با دردی بپر زین درد رو بالا
نشان و رنگ اندیشه ز دل پیداست بر سیما
شود بر شاخ و برگ او نتیجه شرب او پیدا
ز دانه تمر اگر نوشد بروید بر سرش خرما
ز رنگ و روی چشم تو به دینت پی برد بینا
ز رنگت لیک پوشاند نگرداند تو را رسوا
همی​داند کز این حامل چه صورت زایدش فردا
اگر درد طلب داری بدانی نکته و ایما
فسانه دیگران دانی حواله می​کنی هر جا
تعداد دفعات مشاهده: 188