متن شعر

ای در طواف ماه تو ماه و سپهر مشتری

ای در طواف ماه تو ماه و سپهر مشتری
یا رب منم جویان تو یا خود تویی جویان من
ای ما و من آویخته وی خون هر دو ریخته
تا پا نباشد ز آنک پا ما را به خارستان برد
آبی میان جو روان آبی لب جو بسته یخ
خورشید گوید سنگ را زان تافتم بر سنگ تو
خورشید عشق لم یزل زان تافته​ست اندر دلت
خورشید گوید غوره را زان آمدم در مطبخت
شه باز را گوید که من زان بسته​ام دو چشم تو
گوید بلی فرمان برم جز در جمالت ننگرم
گل باغ را گوید که من زان عرضه کردم رخت خود
آن کس کز این جا زر برد با دلبری دیگر خورد
آن آدمی باشد که او خر بدهد و عیسی خرد
عیسی مست را زر کند ور زر بود گوهر کند
نی مشتری بی​نوا بل نور الله اشتری
ما را چو مریم بی​سبب از شاخ خشک آید رطب
بی​باغ و رز انگور بین بی​روز و بی​شب نور بین
از روی همچون آتشم حمام عالم گرم شد
فردا ببینی روش را شد طعمه مار و موش را
مهتاب تا مه رانده دیوار تیره مانده
یا جانب تبریز رو از شمس دین محفوظ شو
 
ای آمده در چرخ تو خورشید و چرخ چنبری
ای ننگ من تا من منم من دیگرم تو دیگری
چیزی دگر انگیخته نی آدمی و نی پری
تا سر نباشد ز آنک سر کافر شود از دوسری
آن تیزرو این سست رو هین تیز رو تا نفسری
تا تو ز سنگی وارهی پا درنهی در گوهری
کاول فزایی بندگی و آخر نمایی مهتری
تا سرکه نفروشی دگر پیشه کنی حلواگری
تا بگسلی از جنس خود جز روی ما را ننگری
جز بر خیالت نگذرم وز جان نمایم چاکری
تا جمله رخت خویش را بفروشی و با ما خوری
تو کژ نشین و راست گو آن از چه باشد از خری
وین از خری باشد که تو عیسی دهی و خر خری
گوهر بود بهتر کند بهتر ز ماه و مشتری
گر یوسفی باشد تو را زین پیرهن بویی بری
ما را چو عیسی بی​طلب در مهد آید سروری
وین دولت منصور بین از داد حق بی​داوری
بر صورت گرمابه​ای چون کودکان کمتر گری
دروازه موران شده آن چشم​های عبهری
اناالیه آمده کان سو نگر گر مبصری
یا از زبان واصفان از صدق بنما باوری
تعداد دفعات مشاهده: 56