متن شعر

خانه دل باز کبوتر گرفت

خانه دل باز کبوتر گرفت
غلغل مستان چو به گردون رسید
بوطربون گشت مه و مشتری
خالق ارواح ز آب و ز گل
ز آینه صد نقش شد و هر یکی
هر که دلی داشت به پایش فتاد
خرمن ارواح نهایت نداشت
گر ز تو پر گشت جهان همچو برف
نیست شو ای برف و همه خاک شو
خاک به تدریج بدان جا رسید
بس که زبان این دم معزول شد
 
مشغله و بقر بقو درگرفت
کرکس زرین فلک پر گرفت
زهره مطرب طرب از سر گرفت
آینه​ای کرد و برابر گرفت
آنچ مر او راست میسر گرفت
هر که سر او سر منبر گرفت
مورچه​ای چیز محقر گرفت
نیست شوی چون تف خود درگرفت
بنگر کاین خاک چه زیور گرفت
کز فر او هر دو جهان فر گرفت
بس که جهان جان سخنور گرفت
تعداد دفعات مشاهده: 53