متن شعر

گفتم که بجست آن مه از خانه چو عیاری

گفتم که بجست آن مه از خانه چو عیاری
غماز غمت گفتا در خانه بجوی آخر
در سوخته جان زن از آهن و از سنگش
بفروز چنین شمعی در خانه همی​گردان
اندر پس دیواری در سایه خورشیدش
در خانه همی​گشتم در دست چنین شمعی
گفتم که در این زندان چون یافتمت ای جان
ای شوخ گریزنده وی شاه ستیزنده
در حال نهانی شد پنهان چو معانی شد
من دست زنان بر سر چون حلقه شده بر در
از پرتو مخدومی شمس الحق تبریزی
 
تشنیع زنان بودم بر عهد وفاداری
آن طره که دل دزدد ماننده طراری
در پیه دو دیده خود بر آب بزن ناری
باشد که نهان باشد او از پس دیواری
در نیم شب هجران بگشود مرا کاری
تا تیره شد این شمعم از تابش انواری
در بی​نمکی چون ره بردم به نمکساری
وی از تو جهان زنده چون یافتمت باری
چون گوهر کانی شد غیرت شده ستاری
وین طعنه زنان بر من هم یافته بازاری
چون مه که ز خورشیدش شد تیره خجل واری
تعداد دفعات مشاهده: 56