متن شعر

گویم سخن شکرنباتت

گویم سخن شکرنباتت
رخ بر رخ من نهی بگویم
در خرمنت آتشی درانداخت
سرسبز کند چو تره زارت
در آتش عشق چون خلیلی
عقلت شب قدر دید و صد عید
سوگند به سایه لطیفت
در ذات تو کی رسند جان​ها
چون جوی روان و ساجدت کرد
از هر جهتی تو را بلا داد
گفتی که خمش کنم نکردی
 
یا قصه چشمه حیاتت
کز بهر چه شاه کرد ماتت
کز خرمن خود دهد زکاتت
تا بازخرد ز ترهاتت
خوش باش که می​دهد نجاتت
کز عشق دریده شد براتت
سوگند نمی​خورم به ذاتت
چون غرقه شدند در صفاتت
تا پاک کند ز سیااتت
تا بازکشد به بی​جهاتت
می​خندد عشق بر ثباتت
تعداد دفعات مشاهده: 44