متن شعر

هین که منم بر در در برگشا

هین که منم بر در در برگشا
در دل هر ذره تو را درگهیست
فالق اصباحی و رب الفلق
نی که منم بر در بلک توی
آمد کبریت بر آتشی
صورت من صورت تو نیست لیک
صورت و معنی تو شوم چون رسی
آتش گفتش که برون آمدم
هین بستان از من تبلیغ کن
کوه اگر هست چو کاهش بکش
کاه ربای من که می​کشد
در دل تو جمله منم سر به سر
دلبرم و دل برم ایرا که هست
نقل کنم ور نکنم سایه را
لیک ز جایش ببرم تا شود
تا که بداند که او فرع ماست
رو بر ساقی و شنو باقیش
 
بستن در نیست نشان رضا
تا نگشایی بود آن در خفا
باز کنی صد در و گویی درآ
راه بده در بگشا خویش را
گفت برون آ بر من دلبرا
جمله توام صورت من چون غطا
محو شود صورت من در لقا
از خود خود روی بپوشم چرا
بر همه اصحاب و همه اقربا
داده امت من صفت کهربا
نه از عدم آوردم کوه حرا
سوی دل خویش بیا مرحبا
جوهر دل زاده ز دریای ما
سایه من کی بود از من جدا
وصلت او ظاهر وقت جلا
تا که جدا گردد او از عدا
تات بگوید به زبان بقا
تعداد دفعات مشاهده: 40