متن شعر

این بوالعجب کاندر خزان شد آفتاب اندر حمل

این بوالعجب کاندر خزان شد آفتاب اندر حمل
این رقص موج خون نگر صحرا پر از مجنون نگر
مردار جانی می​شود پیری جوانی می​شود
شهری پر از عشق و فرح بر دست هر مستی قدح
در شهر یک سلطان بود وین شهر پرسلطان عجب
رو رو طبیبان را بگو کان جا شما را کار نیست
نی قاضیی نی شحنه​ای نی میر شهر و محتسب
 
خونم به جوش آمد کند در جوی تن رقص الجمل
وین عشرت بی​چون نگر ایمن ز شمشیر اجل
مس زر کانی می​شود در شهر ما نعم البدل
این سوی نوش آن سوی صح این جوی شیر و آن عسل
بر چرخ یک ماهست بس وین چرخ پرماه و زحل
کان جا نباشد علتی وان جا نبیند کس خلل
بر آب دریا کی رود دعوی و خصمی و جدل
تعداد دفعات مشاهده: 50