متن شعر

اختران را شب وصلست و نثارست و نثار

اختران را شب وصلست و نثارست و نثار
زهره در خویش نگنجد ز نواهای لطیف
جدی را بین به کرشمه به اسد می​نگرد
مشتری اسب دوانید سوی پیر زحل
کف مریخ که پرخون بود از قبضه تیغ
دلو گردون چو از آن آب حیات آمد پر
جوز پرمغز ز میزان و شکستن نرمد
تیر غمزه چو رسید از سوی مه بر دل قوس
اندر این عید برو گاو فلک قربان کن
این فلک هست سطرلاب و حقیقت عشقست
شمس تبریز در آن صبح که تو درتابی
 
چون سوی چرخ عروسیست ز ماه ده و چار
همچو بلبل که شود مست ز گل فصل بهار
حوت را بین که ز دریا چه برآورد غبار
که جوانی تو ز سر گیر و بر او مژده بیار
گشت جان بخش چو خورشید مشرف آثار
شود آن سنبله خشک از او گوهربار
حمل از مادر خود کی بگریزد به نفار
شب روی پیشه گرفت از هوسش عقرب وار
گر نه​ای چون سرطان در وحلی کژرفتار
هر چه گوییم از این گوش سوی معنی دار
روز روشن شود از روی چو ماهت شب تار
تعداد دفعات مشاهده: 120