متن شعر

دوش آمد بر من آنک شب افروز منست

دوش آمد بر من آنک شب افروز منست
آنک سرسبزی خاک​ست و گهربخش فلک
در کف عقل نهد شمع که بستان و بیا
شمع را تو گرو این لگن تن چه کنی
تا در این آب و گلی کار کلوخ اندازیست
گوهر آینه جان همه در ساده دلی​ست
زین گذر کن صفت یار شکربخش بگو
خیره گشته است صفت​ها همه کان چه صفت است
چشم نرگس نشناسد ز غمش کاندر باغ
روش عشق روش بخش بود بی​پا را
در جهان فتنه بسی بود و بسی خواهد بود
همه دل​ها چو کبوتر گرو آن برجند
بس کن آخر چه بر این گفت زبان چفسیدی
 
آمدن باری اگر در دو جهان آمدنست
چاشنی بخش وطن​هاست اگر بی​وطنست
تا در من که شفاخانه هر ممتحن است
این لگن گر نبود شمع تو را صد لگنست
گفت و گو جمله کلوخ​ست و یقین دل شکنست
میل تو بهر تصدر همه در فضل و فن است
که ز عشوه شکرش ذره به ذره دهن است
کان صفت​ها چو بتان و صفت او شمن است
پیش او یاسمن است آن گل تر یا سمنست
خوش روانش کند ار خود زمن صد زمنست
فتنه​ها جمله بر آن فتنه ما مفتتنست
زانک جانی است که او زنده کن هر بدنست
عشق را چند بیان​ها است که فوق سخنست
تعداد دفعات مشاهده: 114